تبليغاتX
Alone Afrodit


Alone Afrodit





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

salam dustaye khube khodam ke az daste hamatun daram divune misham.1 mosht chapar cholaghe naznazi dore mana gereftid delam khoshe dust daram baba bekhoda adam ba doshmane khodesham inkario ke shoma ba man mikonid ra anjam nemide.1 kuchulu rahhhhhhhm konid.man jelo melat aberu daram un az marmari khale inam az kolohom ajmane shoma.baba nazar nemikham..yania mikham vali az in cherto perta nemikham.man nemidunam in ghesmate nazarhaye khosusi ra gozashtan baraye baba bozorge marhume man.shoma ke mikhayn az kalamate ghabihe estefade konid ghorbunetun beram rahmiam be mane haghir bokonid dakhele unja sabt konid.khahesh.

 

سرپناه 

 

تو يکي از روزهاي فصل زيباي خزون يه کبوتر خسته با يه بال شکسته تو آسمون بزرگ پرواز مي‌‌کرد. کبوتر خسته دنبال سرپناهي مي‌‌گشت تا چند لحظه‌اي بياسايد. همچنان که کبوتر پرواز مي‌‌کرد آسمون برقي زد و غرشي کرد. چند لحظه گذشت و يک‌دفعه آسمون صاف و آبي به هم ريخت. قطره‌هاي باران کم‌کم پرهاي کبوتر را نم‌دار مي‌كردند. کبوتر خسته که هنوز نتونسته بود براي خستگي‌هاش جايي رو پيدا کنه از فرط خستگي افتاد روي يکي از شاخه‌هاي يه درخت بيد مجنون. يه بيد مجنون که ساليان دراز عمرش را توي تنهايي گوشه يه حياط بزرگ گذرونده بود. بيد بر حسب عمر زيادش شاخه‌هاي زيادي داشت. وقتي کبوتر چشم‌هاش رو باز کرد و خودش رو روي شاخه اون بيد ديد نفس بلندي کشيد. همه جا ساکت و آروم بود. بارون کم‌کم کوله‌بارش رو بسته بود، شايد هم آسمون چترش رو باز کرده بود. اون دور دست‌ها يه رنگين‌کمون بزرگ توجه همه رو جلب مي‌‌کرد. کم‌کم خورشيد‌خانم که صورت قشنگش پشت ابرها پنهون بود به مهموني آسمون آبي برمي‌‌گشت. کبوتر با خودش فکر مي‌کرد. لحظه‌هاي اون پائيز طلايي رو به ياد مي‌آورد که با اون عاشق شده بود. فکر مي‌کرد که اون يه پائيز ديگه رو هم ديده و هنوز عاشقه؛ اما افسوس که براي خيلي چيزها ديگه جايي وجود نداشت. يه صدايي کبوتر را از فکر بيرون آورد. بيد شاخه‌هاش رو تکون مي‌داد تا قطره‌هاي بارون از روي شاخه‌هاي خشک و لاجونش به زمين بريزند. کبوتر خسته که حتي گفتن يک کلمه براش به اندازه يه دنيا سخت بود خيلي آروم و آهسته گفت:

- سلام! ببخشيد که من مهمون ناخونده شدم و روي شاخه تو نشستم، خسته‌تر از اونم که بتونم پرواز کنم. اگه چند لحظه‌اي فرصت بدي حتماً تو رو از رنج تحمل کردن راحت مي‌کنم، فرصت بده به يه پرنده خسته که شايد براي لحظه‌اي ديگه تو اين دنيا نباشه.

بيد با اين حرف پرنده آروم شد. بيد که خودش هم ساليان دراز تنها مونده بود زياد هم از امون دادن به اون پرنده خسته ناراحت نبود. آخه هر وقت به تنهايي‌هاش فکر مي‌کرد دلش مي‌خواست زودتر شاخه‌هاش رو بشکونن و از آنها يه آتيش بزرگ درست کنن که شعله‌هاش سر به آسمون بکشند و فرياد اين همه تنهايي اون بشوند. آخه هيچ‌کس نديده بود که بيد مجنون تنها باشه. درختي که سمبل عشقه و اسطورة عاشق شدن، حتي براي لحظه‌اي هم نتونسته وقتي بارون مي‌باره شاخه‌هاش رو به نشونة عاشقي تو بارون تکون بده تا همه از ديدن عشق او لذت ببرند. واسه همين بود که هر وقت بارون مي‌باريد بيد آروم سرش رو پائين مي‌گرفت و هر وقت بارون تموم مي‌شد شاخه‌هاش را به آرومي‌ تکون مي‌‌داد. آخه اگه بيد شاخه‌هاش رو توي بارون تکون بده نشونه‌اي از جنون عشقه. بيد خيلي دلش مي‌خواست که هر چه زودتر ريشه‌هاش رو که سال‌هاست تو اين خاک خسته دنبال نشونه‌اي از عشق روئيد‌ه‌ان از آنجا بيرون بياره. واسه همين بود که حتي بارون قشنگ پائيز هم نمي‌تونست گرد تنهايي رو از روي شاخه‌هاش بشوره و با خودش ببره. بيد با خودش داشت فکر مي‌کرد، که صداي کبوتر اونو به خودش آورد. کبوتر با صدايي خسته مثل اينکه ناله مي‌کرد گفت:

- خوش به حال تو که آزادي! اي کاش من‌هم هميشه تنها مي‌موندم. خوش به حالت که همدمي‌ نداشتي تا با از دست دادنش مثل من به غربت پناه ببري!

بيد که کم‌کم حرف‌هاي کبوتر براش جالب مي‌شد، با طعنه از کبوتر سوال کرد:

- پرنده قشنگ! تو که رهايي تو آسمون بزرگ چرا به من خسته و فرسوده پناه آوردي؟ تو که همدمي‌ داشتي و عاشق بودي چرا براي تنهايي‌هات رو شاخه يه درخت کهنه پناه آوردي؟

کبوتر که از بودن تو آسمون بزرگ و بي‌انتها يادگرفته بود که مهربون باشه، خيلي آروم جواب داد:

- چند لحظه پيش وقتي به من گفتي مي‌تونم روي شاخه‌ات بمونم فکر کردم که تحمل کردن من خسته براي تو که بزرگي اون قدر سخت نيست که بخواي با طعنه زدن منو از خودت دور کني؛ حالا اگه من آزارت مي‌دم مي‌تونم برم تا باز هم تنها باشي.

بيد که جواب کبوتر شرمنده‌اش کرده بود جوابي نداد. حالا ديگه به سرنوشت کبوتر فکر مي‌کرد. دلش مي‌خواست بدونه اون ‌چيه که اين کبوتر رو که انقدر آزاده اين جوري اسير کنه. خيلي دوست داشت سرنوشت کبوترو بشنوه. دوباره خيلي آروم از کبوتر پرسيد:

- ببين پرنده مهربون! مي‌دونم که شايد دوست نداشته باشي براي يه درخت خسته و کهنه حرف بزني، اما من که خيلي وقته همزبوني نداشتم خيلي دوست دارم اين چند لحظه‌اي رو که مهمون من شدي منو از اين غم بزرگ دربياري. تو از پرواز کردن تو آسمون بزرگ اين گنبد گردون، از بودن تو اين آبي محض بي‌انتها خيلي چيزها ياد گرفتي اما من سال‌هاست که گوشه اين حيات خلوت روزها رو شب مي‌کنم به اميد اينکه فردا يه پسر بچه شيطون و بازيگوش يکي از شاخه‌هاي منو بشکونه و با اون يه بادبادک درست کنه ولي افسوس که هيچ‌کس با شاخه بيد بادبادک نمي‌سازه. خيلي وقته که حرف‌هاي من توي گلوم مثل فريادهاي بلند تکرار مي‌شن اما هيچ وقت نتونستم فرياد بزنم، آخه هميشه خاک اين باغچه رو اون قدر خيس کردن که من تو حسرت سيرابي بمونم و نتونم داد بزنم که بيد نشونه عاشقيه. چرا من هميشه تنها بودم و نتونستم عاشق باشم!

حرف‌هاي بيد پرنده رو مجبور کرد به گفتن:

- من پرنده يه شاليزار سبز بودم، يه شاليزاري که از شمال به آبي درياي بي‌کران وصل مي‌شد و از جنوب به پايداري يه کوهستان سربلند. از مشرق اون شاليزار خورشيد طلوع مي‌کرد و پرتوهاي آفتاب رنگ زندگي کردن به اون شالي مي‌‌بخشيدن. وقت غروب، خورشيد از مغرب اون شاليزار کم‌کم پائين مي‌رفت و آسمونو براي آدم‌هاي عاشق اون شالي مثل دل عاشقا آروم مي‌کرد تا مهتاب و ستاره‌ها تو اون آسمون قشنگ واسه دل‌هاي بي‌تاب بزمي‌ برپا کنند. يه گوشه اون شاليزار دو تا چوب باريک و بلند توي زمين فرورفته بود که براي بودن يه قلب پاک و مهربون ستوني ساخته بودن. خوب يادمه وقتي که اون دو تا چوب بلندو توي زمين اون شاليزار فروکردن. ديگه از آرامش توي اون شاليزار خبري نبود. اگه اون چوب‌ها پاهاي مترسکي بودن که هميشه تو ذهن ‌ما بود حالاديگه تو اين شاليزار قشنگ يه مترسک هم بود. بيد که خيلي عجله داشت، حرف کبوتر را قطع کرد و گفت:

- براي همينه که تو از اون شاليزار آروم به غربت پناه آوردي. شنيدم که مترسک‌ها روح ندارن. مي‌دونم اون قدر وحشتناک هستند که پرنده‌ها از نزديک شدن به آنها مي‌ترسن. واسه همينه که اون قدر خسته‌اي. خوب حتماً خيلي سخته که تو از اون همه زيبايي دل بکني.
بيد همچنان مشغول گفتن بود كه صداي پرنده اونو از گفتن و ادامه دادن منع کرد:

- آخه تو از عشق هيچي نمي‌دوني. حق داري. اگه من‌هم سال‌ها مونس‌ام اين خاک و اين باغچه بود حتماً مثل تو مي‌‌شدم. خيلي خوبه که مي‌شه از شاخه‌هاي سبک‌سري مثل تو آتشي درست کرد. آخه بايد از تو فقط يه مشت خاکستر بمونه!
بيد که از رفتار پرنده متعجب شده بود با حالت استيصال سوال کرد:

- من حرفي زدم که انقدر تو رو پريشون و مشوش کرده؟ من فقط حرف‌هاي تو رو تصديق کردم!
پرنده که نمي‌تونست آروم بمونه با همون حالت گفت:

- بعد از اين همه سال تنهايي هنوز ياد نگرفتي که مي‌توني آروم بموني؟ اي کاش اين همه فرصت رو از دست نمي‌دادي و ياد مي‌گرفتي که زود قضاوت نکني!

 

 

بيد که حرفي براي گفتن نداشت به حرف‌هاي کبوتر فکر مي‌کرد. کبوتر که کمي‌ آروم شده بود به حرف‌هاش ادامه داد و گفت:

- همه پرنده‌هاي اون شاليزار مثل تو به اون مترسک نگاه مي‌کردن اما اون مترسک هيچ وقت براي من نشونه رعب و وحشت نبود. نگاه مهربون اون مترسک هميشه تو ذهن من مي‌مونه. يه روز پائيزي که واسه ياد گرفتن پرواز تو آسمون پرواز مي‌کردم يه پرنده بزرگ به من حمله کرد. من که هنوز خوب پرواز کردن رو بلد نبودم از ترس به سمت زمين مي‌اومدم که افتادم رو گوشه کلاه اون مترسک. اون پرنده بزرگ که از نزديک شدن به مترسک مي‌ترسيد منو رها کرد. اون قدر ترسيده بودم که نمي‌دونستم پرنده‌ها به مترسک‌ها نزديک نمي‌شن. صداي مهربون مترسک هنوز توي گوشم مي‌پيچه:

- پرنده قشنگ! ترسيدي؟ آسمون خيلي بزرگه، پرواز کردن تو اين آسمون بزرگ بهترين حسيه که خدا به تو داده؛ اما هميشه از نزديک شدن به پرنده‌هاي بزرگ حذر کن.

حرف‌هاي مترسک اون‌قدر قشنگ بود که وقتي به آسمون نگاه کردم ديدم که خورشيد خانوم رفته و من هنوز روي کلاه مترسک نشسته‌ام. مي‌خواستم بپرم اما مترسک مهربون از من خواست که شبو با اون صبح کنم. مترسک مي‌گفت تو هنوز واسه اينکه بتوني تو اين شب سياه تو آسمون بپري خيلي جوون و لاجوني. اون شبو تا صبح با مترسک حرف زدم. فرداي اون روز از مترسک خداحافظي کردم. من عادت کرده بودم به اينکه صبح‌ها وقتي خورشيد طلوع مي‌کرد تا نهايت آسمون برم و از پرواز کردن لذت ببرم. اون روز وقتي تو آسمون پرواز مي‌کردم حرف‌هاي مترسک توي ذهنم تکرار مي‌شد. به ذهنم رسيد که از تکرار کار هر روزم بگذرم و بروم پيش اون مترسک. اين جوري بود که کلاه اون مترسک شد لونه من و همه پرنده‌هاي اون شاليزار روي شاخه بلندترين درخت‌ها لونه ساخته بودن ولي لونه من روي کلاه مترسک اون شاليزار بود. پرنده‌هاي شاليزار که از بودن من با مترسک متعجب بودند کم‌کم به قلب پاک اون مترسک ايمان آوردند. اي کاش هيچ وقت مهربوني اون مترسک به اون‌ها ثابت نشده بود! روزهاي قشنگ پائيز و روزهاي سرد زمستون با اون مترسک سپري شد. فصل بهار از راه رسيد. يکي از روزهاي بهاري يه وسوسه‌اي از سمت آسمون منو به سمت خودش مي‌کشيد.. يادمه وقتي که حرف پرواز کردن تا دوردست‌ها رو با مترسک زدم منو از عاقبت اين هوس خبر داد، اما وسوسه پريدن مثل گذشته‌ها منو راحت نمي‌گذاشت. از مترسک خداحافظي کردم و از اون خواستم که منتظر برگشتن من بمونه و پريدم و به آسمون رفتم. اون‌قدر از اونجا دور شدم که ديگه نگاه مهربون مترسک دنبالم نبود. يادمه تا اونجايي که مي‌تونست به رفتن من نگاه کرد. اي کاش اون روز پرم شکسته بود و توان پرواز کردنو نداشتم! نمي‌دونم چي شد که يه دفعه يه حس بزرگ منو به خودم آورد. همون لحظه بود که پشيمون از اين هوس بيهوده تصميم به برگشتن گرفتم. اما افسوس که دوباره خورشيد آسمون رو ترک کرده بود و افسوس که از اون مترسک مهربون ياد گرفته بودم که هيچ وقت شبو تو آسمون نمونم! صبح زود خورشيد خانوم با دست مهربونش منو از خواب بيدار کرد. به سمت اون شاليزار برگشتم، اما حيف و صد حيف که خيلي دير شده بود! ديگه براي برگشتن من اون قلب مهربون منتظر نبود. آدم‌هاي اون شاليزار که ديده بودند پرنده‌هاي شاليزار از اون مترسک نمي‌ترسن و هنوز هم اون شاليزار براي اون پرنده‌ها بهترين جاي دنياي بزرگه اون مترسک رو از پا در آورده بودن و از پاهاي قشنگش فقط دو تا جاي پا مونده بود. اون شاليزار بدون اون مترسک ديگه جايي واسه موندن من نداشت. اين بود که خواستم تو غربت بمونم و شعله‌هاي اون هوس پوچ منو تو تنهايي بسوزونه و پودر کنه.

حرف‌هاي پرنده تموم شد. منتظر بود که بيد براي تسلي دلش حرفي بزنه، اما ديگه از اون بيد مجنون هم صدايي نشنيد. بيد مجنون حالا ديگه نه از تنهايي و فرسودگي، که از رنج کبوتر جان سپرده بود. حالا ديگه کبوتر مونده بود و يه بيد مجنون که اگه عشقو نديده بود قصة يه عشق بزرگو شنيده بود. حالا کبوتر بايد با اون پر شکسته از روي شاخه بي‌جون اين بيد هم پرواز مي‌کرد. پرواز؛ همون هوسي که پرنده رو به اين رنج بزرگ کشيده بود. حالا ديگه پريدن واسه پرنده يه عذاب بزرگ بود که اون پرنده خسته به اون دچار شده بود.

 

 

 

 

راستی

۰

۰

۰

در مورد مترسک و کلاغ چه حسی دارین؟

 


نويسنده: بهار مورخ: چهارشنبه یازدهم دی 1387 در ساعت: 8:28 PM
|+|

سلام

عنوانی براش پیدا نکردم ولی شدید قشنگه.من که خیلی دوسش داشتم.

پسر نوح به خواستگاری دخترهابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه،هرگز"همسری ام را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی،خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را،به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش نیز...

غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمد آمد و نه بلندی کوهها؟

پسر نوح گفت:اما آنکه غرق می شود خدا را خا لصانه ترصدامی زند،تا آنکه بر کشتی سوار است.من خدایم را لابه لای طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت:ایمان پیش از واقعه بکار می آیددر آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود.آنچه تو به آن رسیدی،ایمان به اختیار نبود،پش گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت،آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارندکه به بادی ممکن است از دستشان برود...من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.

خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.

دختر هابیل گفت:باری تو سرکشی کردی و گناهکاری،گناهت هرگز بخشوده نخواهد شد.

پسر نوح خندیدو خندیدو خندید و گفت:شاید آنکه جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد،ساید آن خدا که مجال سرکشی داد،فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کردو سکوت کردو آنگاه گفت:شاید.شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد،اما نام عصیان تو دلیری نبود.

دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.مجال آزمون و خطا این همه نیست.

پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن،به شاخه هایش پیش از آنکه دستهایش به نور برسند پا هایش تاریکی را تجربه کرده اند.

گاهی برای رسیدن به نور بایداز تاریکی عبور کرد.

گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذست.

من اینگونه به خدا رسیدم.راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیبا تر است.راه تو مطمئن تر است دختر هابیل.پسر نوح این را گفت و رفت.

دختر هابیل تا دور دست ها تما شایش کرد وسالهاست که منتظر است.

سالهاست که با خود میگوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟


نويسنده: بهار مورخ: چهارشنبه یکم آبان 1387 در ساعت: 7:40 PM
|+|

 سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد

سلام می خواستم قبل از اینکه پست جدید را ارائه کنم جواب سوال اکثر دوستانم را برای عوض کردن رنگ و قالب مشکی وبم بگم .اول از همه ی آنها ممنونم واقعا که به من لطف دارند. ولی به نظر من سلیغه ها متفاوت است و من نه می توانم و نه میخوام که بتوانم اونی باشم که بقیه میخواهند باشم یعنی تقصیر کسی هم نیست،شاید به خاطر تلقین هایی که از گذشته تا به به الان انجام می شده و حتی هنوزم در حال انجام شدن است .مثلا برای نمونه ما الان هر چی که می کشیم از دست این جوجه ادک زشته که اگر زیبای خفته بازیش گل نمی کرد و 1 شبه هوس تغیرو پرنسس بودن نمی کرد وضع و حال ما اگر بهتر از الانمون نبود حداقل دلمون خوش بود که بدتراز این هم نبود.اصلا نمی دونم چی می شد اگر همه چیز همون چیزی می شد که هست نه اون چیزی که باید باشد.بازم بابا دم کوزت گرم که آدم وار مرد. خانمی کردو تن به این ذلیلی تغییر هویت آخر قصه ها ندادحالا درسته که آخر قصه ام ناجور زد توی تریپ هدر دادن انرژی و چند تایی هم کبریت فنا کردولی خدائیش اونم برای داغ کردن جو رمانتیک بازی قصه بود بیچاره بچمون گناهی هم نداشت و با شناختی ام که من ازش دارم اگر از تورم قیمتهای امروز خبر داشت هیچ وقت دست به این هنجارهم نمیزد.بازم بماند که اگر همین قصه را بخواهند دوباره برای نسل جدید باز نویسی کنند اول از برق مصرفی خونه های همین ملت میگیرند تا صحنه را پرژکتور بارون کنند بعد سکانس آخرم یک دفعه توجه داشته باشید که فقط در عرض چند ثانیه مانده به آخر قصه انگشت اشاره کوزت به حرکت در میاد حالا از کجا و چه جوری چه عرض کنم که فقط خدا داناست و بس.راستی اگر جماعت هنر پرور ایرانیه که 1 جوری اون وسط ها ام یک جایی برای دارو دسته ی دهقان فداکارم پیدا می کنند.یا همین لیلی و مجنون خودمون با طرز تفکری که امروزه رایج شده اگر بخواهند همین داستانم بازنویسیش کنند یک چیزی توی این حال و هوا بدست می یاد.یک دونه سیب قرمز(توجه داشته باشیدباید حتما قرمز باشه) روی زمین افتاده یک مشت گل سرخم از کف و سقف اتاق آویزون شدن وسط زمستونی ام چه می کنه بوی بهار نارنج پخش شده توی فضا.حالا 000 مجنون خوابیده .رویا بردتش به افسانه ی سفید برفی حالا مجنون ما چه جوری و با چه روئی رفته توی قالب شاهزاده ی سوار بر اسب خوش تییپ عاشق نمی دونم که یک دفعه صدای در بلند میشه با هزار تا حرفهایی که به دور از شخصیت داستانی میره در را باز کنه که....حالا همه با هم همه دستا بالالالالا نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه.کیه؟چیه؟لیلی.کجا بوده و چه جوری اومده حالا بعدن در موردش صحبت میکنیم.1 عاقدم از دری.. دیواری میشه وارد قصه و برای صرفه جویی در وقت و انرژی از خواندن 3 بار خطبه صرف نظر میشه و با یک امضاست که بدو بدو مبارک بادا. .حالا بالا رفتیم ماست بود پائین اومدیم دوغ بود اگر از وسط مسط ها ام بزنیم بیام انژی هسته ای هم مال ما بود.

منظورم از گفتن این حرفها چرت و پرت گفتن یا سرکار گذاشتن یاحتی پر کردن فضای این وب نیست.می خواهم با این حرفها بگم گاهی برای رسیدن باید ایستاد ،برای فهماندن نباید گفت و برای شنیدن باید در گوشها را گرفت .می خواهم بگم همون چیزی باشید که هستید نه چیزی که باید باشید یا حتی ازشما انتظار می رودکه باشید.

ما وجود داریم پس هستیم.

 

 

 

 

 

لیلی نام دیگر آزادی است

 

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا رو بي زنجير آفريد.


 

آدم بود كه زنجير رو ساخت. شيطان كمكش كرد.


 

دل زنجير شد، عشق زنجير شد، دنيا پر از زنجير شد، و آدم همه ديوانه زنجيري.


 

خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.


 

امتحان آدم همين جا بود. دستاي شيطان از زنجير پر بود.


 

خدا گفت زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.


 

يك نفر زنجير هايش را پاره كرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه ديوانه بود نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت. شيطان آدم را در زنجير مي خواست.


 

ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد. ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.

 

 


 

ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.


 

عرفان نظر آهاري

 

 

 

 


نويسنده: بهار مورخ: چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 در ساعت: 3:46 PM
|+|

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود


نويسنده: بهار مورخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 در ساعت: 3:52 PM
|+|

 

 

ولی مادر همان مادر است با تمام...........


مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
تقدیم به مامانی خودم که خیلی دوسش دارم اینا وقتی فهمیدم که اولین روز مادر را امسال جدا از مامانم توی خوابگاه طی کردم.
 
تقدیم به دوست کوچولوی خودم که دلم برای نگا گفتناش یک ذره شده
 
 
 
 
 

نويسنده: بهار مورخ: دوشنبه دهم تیر 1387 در ساعت: 8:58 AM
|+|

 

- حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم حرفههایی هست که اگر هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد حرفهای شگفت و اهورایی همین هایند.وسرماییه ماورایی هر کس به اندازه حرفههیی است که برای نگفتن دارد.

 

- هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي من حداقل مي تونم بهش ياد بدم که وقتي شکست با لبه هاي تيزش دست اوني که شکسته رو نبره.

 

 

 

- بي‌اراده متولد مي‌شويم. بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم. بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم. داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ‌ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را

 

 

- گفتم : " دوستت دارم"

نگاهي به من كرد و گفت : " چند تا ؟ "

دستهايم را بالا آوردم و تمام انگشتهايم را نشانش دادم ،

 اما او به كف دستهايم نگاه ميكرد كه خالي بود ...

 

- تاريکترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيده ....
پس هميشه اميد داشته باشين
- خداوند آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم.

 

 

 

همیشه از خوبی های آدما واسه خودت دیوار بساز ،  هر وقت هم 

در حقت بدی کردن فقط یه آجر از دیوار بردار ، بی انصافیه

 اگه دیوار رو خراب کنی ...

 

- هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي
هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي
اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند.

 

- سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها مانند رودخانه ها نيستند که حرکت ميکنند و منظره را عوض ميکنند.


 

 

 

خدا جون دوست دارم

 در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.

و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.

 

 

 

 

 

 



نويسنده: بهار مورخ: شنبه هشتم تیر 1387 در ساعت: 8:0 PM
|+|

3edaye paye zendegi

 

 

این متن را برای کسانی نوشتم که با آسمون قهرن و روی زمین دنبال گمشده خودشان می گردن.

 

 

تاحالا شده با سنگینی نگاهت یک نفر راببری توی پرسپکتیو،شده با خماری چشمات دور تا دورش را یک خط قرمز بکشی،شده زیر چشمی بعد بودن را ازش جذر بگیری و ماندن را ازش صلب کنی،شده قافیه خنده را از لباش بدزدی،غرورت را بدرقه راهش کنی و قاعده زندگیش را براش محدود کنی،شده رنگ زندگی را ازش بگیری و کور رنگی را براش از خدا آرزو کنی،اصلا" شده انگشت اشارت را دراز کنی به طرفش....1 لحظه به حالت دستت دقت کن؟می بینی فقط یکی از انگشتهای دستته که نشانه کردی به طرفش ولی 3تا از انگشتات بر گشتن به سمت خودت.به زیر پاهات چی؟تا حالا نگاه کردی؟خیلی سست تر از چیزی که انتظارش را داشتی،مگه نه؟خیلی وقته دنبال اون منشور هفت رنگ سادگی نگاهتم،خیلی وقته دنبال 1 تبسم کوچولو روی چار دیواری لبهاتم ،خیلی وقته قلبتو زیر و رو کردم ولی جز یک دل مرده که هنوز روی قایق شکسته حسرت زندگیت معلقه هیچ چیزدیگه ای پیدا نکردم. بغضت را بشکن.........گریه کن نذارکاسه چشمات تبدیل بشن به یک قبرستون ابری،نذار خنده رو لبت فلج بشه،نذار تا ابد قلبت توی عزای موج غمت بسوزه ،بکش...نترس بیا...بیا و بکش ،اول از همه برای اون پرنده ای که هنوز اسیرقفس نگاهته 1 بال بکش،بذار بره ... رهاش کنننننننننننننن.( ولی برای خودت نه

پایی بکش که بره نه خطی روی زمین که پاهات رقصان اون را دنبال کنن.بیاااا بیا و برای خودت یک دست بکش .یه دست که درازش کنی رو به آسمون.بذار بالهای فرشته ها برای یکبارم که شده بشن پاهات،بذار ببرنت تا آسمون هفتم..بذار همون کسی دستتو بگیره که بهش نیاز داری. چشمها تو ببند...حس میکنی...زیر پاهات خالین..توی جای خالی بغض گلوت،چشمهات،حتی قلبت هیچی نیست.خالیه خالی ولی پرشده از حباب زندگی.فقط گرمی دستایی که رو به آسمون دراز کردی تو را نگه داشته،.می دونی افسون شدی.اونقدر غرق عشقبازی با صاحب دستهایی که از یاد ذره بینی که سالها زوم کرده بودی روی یک نفر غافل شدی. آره .دست اونم بگیربا همون انگشت اشاره ای هم بگیر که یک زمانی دراز کرده بودی به طرفش. بذار اونم مست بشه ،بذار خمار بوسه زدنهای ستاره ها به آسمان بشه،بذار که حس کنین با همین نه روبروی هم.اصلا"بذار زمینم حسودیش بشه به آسمون،بذار قلبهاتون بشن 1 واسطه برای خنده هاتون.ولی یادت باشه که اینقدر غرق گذر لحظه هات نشی که گرمی اون دستها از یادت برن.مواظب باش.....نکنه دوباره قلبت سنگینی کنه و بالهای فرشته ها رو خسته کنی،نذار زمین را مجبور بشی زیر پاهات دوباره حس کنی.تو فقط چشماتو را روی هم بذارو نذار که یک غبار سرداز راه برسه و جای گرمای دستان رو به آسمونت را بگیره .دستهات را فقط دراز کن ،صداش کننننننننننن. تا

( ید الله فوق ایدیهم )

 

 

 

سلام خواهشمندم از دوستان گلم که از دلنوشته ی من برداشت شخصی اهل مادی گرایان را انجام ندهند.امیدوارم خوشتان بیاد.(بهار)

 


نويسنده: بهار مورخ: دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 در ساعت: 3:24 AM
|+|

dar2odele 1 mane tanha

 

 

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.

دردودل یک من تنها

چرا من؟..بین این همه ما، ( من ) اونم داخل پرانتز،تک وتنها چیکار میکنم.چرا من تنهام؟ اگه من تنهام پس اینا کین دورو ورم. چرا پس منو نمی بینن؟ سلامممممممم ................... . چرا جواب سلاممو نمیدن؟یعنی نمی شنون! یا نمی خوان که بشنون؟ پس چرا میگن جواب سلام واجبه؟برو بابا این پرت و پلاها چیه...واجبه ،اونم هیچ جای دیگه نه و توی این دنیا.توی این دنیا که اگه برای یک لحظه پلکات سنگینی کنن و مجبور بشی برای چند ثانیه ام که شده چشماتو رو همه چیز ببندی تا خستگی نگاهتو توی 1 رویا بخوای خلاصه کنی ، ضرب و العجلی مهره مرده رو صاف میزنن رو پیشونیتو و انا الیه راجعون نصارت میکنن ،تازه اگه خیلی ام خاطر خواهت باشن اون بالای عکس سه در چهارتم 1 ربان مشکی میزن که یعنی ما داغیم......ولی آخه مگه کسی ام کشته مرده اشک ریختن کسیه اونم از نوع اشک تمساحش. آخه اینم شد زندگی ،اگه اینه اون زندگی زندگی ای که میکنن همون بهتر که نباشه حتی برای چند ثانیش.حالم از شعرای بعضیها بهم می خوره تا شقایق هست زندگی باید کرد.کاش میشد اصلا"1کاری کرد زندگی را تقسیمش کرد به 3(1 قسمتش برای زنده ها ،1 قسمتش برای مرده هایی که به ظاهردستشون از این دنیا کوتاهه،1 قسمتشم برای من و هزاران هزار منایی که مثل منن، یعنی زنده ایم ولی از نوعه افعال معکوسش که تشخیص آنها کاره زیاد سختیم نیست.ولی خدائیش برای خودمان 1 پا مرده حساب میشیم اونم از نوعه دسته اولش.فکر شو بکن......1مرده متحرک که کارمون توی برزخ دنیا گیر کرده.نه راهه پس داریمو نه راهه پیش.اگه بخواهیم بریم جلو هزارتا تابلوی عبور ممنوع جلو پات سبز میکنن.اگه ام بخوای بر گردی عقب بازم میشی همون عروسک کوکیه بعضیا،نه فکر بد نکن منظورم از بعضیا همون دستان پر از مهربونی مامانست و زبان گرمو پند آموز آقا بابائیا.قربونشون برم مامان خانوما با دو دست پر از مهرشون محکم می گیرنتو میکشوننت تا مبادا از صراط مستقیم خارج بشی ،و با اون 10_20 تا دست مجازی دیگشون( که مشاهده ی این پدیده ی مادرانه بدون چشم غیرمسلح ممکن نیست) دورتو 1 چمبره میزنن تا نکنه نعوذ بلا لله منکری از راه برسه ومعصومیت نور چشمیشونو،معصومیت از دست رفته بکنه.ولی چه میکنهههههههههه جذبه نگاه پدرانه باباها..این جمله از نوع پارادوکس بودا....امید وارم خودتون ذره بین به دست تحلیل فلسفی ،اقتصادی،اخلاقی جمله مورد نظر را قبول زحمت کنید.راستی چرا من اصلا" این حرفا رو میزنم؟ چرا منم نمی تونم مثل ملت،ما بشم؟چرا زندگی و توی من می بینمو،منو توی حسرت زندگی؟اصلا" بذار ببینم حالا شما ها اینهمه بزرگی میکنیدو چیزی به من نمی گید.من چرا این قدر من،من میکنم؟؟؟؟؟؟برای 1 لحظه خندم گرفت،1زمان من 1 عزیزیو مسخره میکردم،همیشه توی صحبت کردناش، خودش میگفت،تفصیر میکرد،سوال میکرد،خودشم جواب سوال خودشو می داد تازه دست آخرم نتیجه گیری را ضمیمه ی حرفاش می کرد. حالا خودم بدتر شدم .می برم برای خودم،چسب و وصله میکنم،میدوزم آخر سرم برای دلخوشیه خودم 1 علامت!یا؟ میذارم آخر جملم.ولی خوب خدایش این وبهای شخصیم چیزایه بدی نیستند 1جو رایی حال پخش می کنن کم کمش 1تخته سیاهین که دردو دلامون را روی اون خط خطی می کنیم.هر چی باشه توی قرن اخیر که به پیشرفته تمدنها و عصر ماشین مشهوره خدائیش خیلی زشته که برای آروم شدن از روش جلو آیینه ایستادن و صحبت کردن با سایه تمام رنگیمون که مخصوص دوران جاهلیتمون بوده استفاده کنیم.بذارین حداقل توی این پیشرفته تکنولوژی ما هم سهمی داشته باشیم.توی این زمونه که نمی تونی گوشی را برای شنیدن و شانه ای را برای تکیه کردن پیدا کنی شاید بتونی این صفحه ی سفیدو محرم رازت کنی.خوب اینم 1جورشه دیگه....من که نتونستم با نقاشیهام چیزیکه توی دلمو ذهنمه رو برای بقیه تجسم کنم.راستی نگفتم براتون من رشتم گرافیکه عاشق نقاشیم ولی نه به سبک رئال.عاشق امپرو بازی با رنگهام ،اکسپرسیونم دوست دارم.اما کارهام اغلب انتزاعی هستن.می دونید خیلی وقتها می شینم و به این فکر میکنم که بابا آخه این چه پیشرفته بودنیه که تا میای بگی های میگن عصر عصر پیشرفته .. حالا بماندم که تا میای بگیم هوی میگن انرژی هسته ای حق مسلم ماست.آخه یعنی از زمان پیکاسو تا زمان منه حاضر هیچ فرقی نباید توی دیدگاه این ملت به اصطلاح هنر پرور حاصل شده باشه؟توی عصر پیکاسو که اون بخت بر گشته را کرده بودن مضحکه نقاشیهاش.باشه میگیم مردم اون زمان از لحاظ فرهنگی هنری توی سطح پائینی قرار داشتند.پس با انصافا حالا چیییی.اینجور که پیداست من و امساله منم دسته کمی از جناب پیکاسو نداریم . میگم دلم گرفته ..میگن خوب شما که میتوانید نقاشیهاتونو واسطه ی تجلی احساساتتون قرار بدید خوب از این موقعیت استفاده کنید.منه ساده ام میگم ،باچ،(همون چشم محاوره ای خود مان)وقتی به 1 امیدی کار میکنی ،تازه اونجاست که از زمین وآسمون خدا برات مفصرو تحلیل گر تجسمی نازل میشه قربونشون برم 1 جوریم برات سخنرانی میکنن که اینگار از نوه نتیجه هایه همون جناب پیکاسو هستند اگه حداقلش کارتو بجای اینکه اشتباهی سرو ته بگیرنو تحلیل کنن درست تو دستشون میگرفتنو نظر میدادن که من غمی نداشتم.ولی چاره چیه ؟من نه می تونم با این حرفا گره ای از این مشکلم باز کنم ،نه با زندگی و نه اصلا" با منه خودم کنار بیام.اینجور وقتهاست که میگن ..گر صبر کنی ز قوره حلوا سازد........

البته بگم حلواش متناقض نماستااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

«کسی کاغذ سفید را

به هر میزان که سفید، تمیز و براق باشد
قاب نمی گیرد
وبه دیوار خانه
آویزان نمی کند»

و افسوس که ما، براي ماندگار شدن... پاکي و سپيدي مان را بخشيده ايم،

سياه و خط خطي شده ايم تا به زور خود را به ديوار دل ديگران بچسبانيم!

 

 

 


نويسنده: بهار مورخ: پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 در ساعت: 3:5 AM
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.sub.ir & +SMSFARSI+